نمیدانم نوشتنِ اینها چه فایده دارد، شاید هم میدانم امّا مدتهاست فکریام که شروع کنم به ترسیمِ خودم در قالبِ کلمهها، امّا شفاف تا قابی پیشِ خودم داشته باشه ساختهشده از کلمههای خودم که در ذهنم مدام روی هم میلغزند. دنبال وقت و فرصت نباید بود که خودِ دنبالگری سببِ ازبینبردنِ وقت و فرصت میشود، این را بهوضوح دریافتهام، که باید فروافتاد در کاری ـــ اگر آن کار را باید انجام بدهی یا که بهگونهیی شکلیست از وظیفهات ـــ تا بی هیچ تعلّل کار را به انجام برسانی. اینها هم که گفتم پُرگوییست، که درست نیست، حالا گفتیم، شاید هم گفتنی بودند این حرفها، بماند برای بعد. کلمهها میچینم پشتبهپشت هم، تا طرحی نقش کنم از یک «من» که حالا متکثر شده از فرطِ ابهام و چرکنمایی که برخاستهی گِلولایِ چیزهاییست نامهم، امّا لزج که میچسبند به زندگانیات و دیدت را تار میکنند، کسی نوشته بود که «زمانْ نخست به چشمها حمله میکند تا نبینی که گذشته است، که دارد همهچیزت را با خود میبرد.» و زمان همهچیزِ مرا برده است، و در کلمهها دارم همهچیزهای از سر گذرانده را فراهم میآورم. از نغزبازی روزگار بوده است که این روزها چیزهایی به چشمم میآیند و در ذهنم خانه میکنند که راهنماهایی مشفقاند و خردمند، و چه بهموقع میآیند سراغم. برخوردن با فیلسوفان و حتا آدمهای عادی و سادهیی که لطافتِ بهخصوصی در روایتگریِ زیستن دارند، چرا که زندگی، با دستانی لطیف شکل میگیرد، که انگشتانِ آدمی باید بهمثلِ موسیقیدانی چیردهدست بر سازی ـــ که همانا زندگیِ اوست ـــ رقصانرقصان بجهد، و نغمههایی یکّه خلق کند. زندگی خلّاقیت میطلبد ــ زندگیِ زیبا در واقع. تمرین زیستن دارم میکنم این روزها، آن هم روزهایی که هر روزه مرگ روی سرمان میآوارد و ظلم وحشیانه دارد میتازد بر مردمی که شوقِ زندگی در دلشان جاری است، چنان که خونشان در سطح جادههای تَرَکخورده.
ـــ امّا من در این میان دقیقاً کجایم؟ پرسشِ تیز و برّاییست برایم که دارم پیِ جواب میگردم برایش. حالا منم و آن منِ دیگرم، که گلاویز شدهاند. تصمیم گرفتهام که «خودم» را در نسبتِ با زمان، زمانه، ادبیات، «بازتعریف» کنم، شاید هم «تعریف» که نخستین باریست با جدیتی که ریشه در جوانیِ تازهازراهرسیده دارد دارم میفتم به جان این مفاهیم. کارم نمیدانم به کجا میکشد. امّا راه را میروم، با قدمهایی نرم، و صبوریای در حرکات و نظمی در ذهن ـــ بهنوعی کمالگرایانهست امّا خب اینها لازمهی اندیشیدنِ درست است.وبلاگ را مکانی در نظر گرفتهام برای بیان خودم، با کلمههای خودم، که گاه شفافاند و روشن و گاه مبهم و درخودفرورفته. کمکم شعرهایی که نوشتهام را میگذارم اینجا، و نوشتههای کوتاه و بلندی که در گذر ایّام تلخ و شیرین پا گرفتهاند.
تسلّایِ من در نوشتن است. از همان نوجوانی این را دریافتهام امّا آن موقع نه انقدر جدی بود و نه در چنین حالِ معلّقی بودم در زندگیام، حالا در فضایی ابهامآلود گرفتارم، و اینسو و آنسو در رفتوآمدم. و کلمه، خیمهییست برای آسودنم و دقیقتر فکرکردن. حدیث نفس هم اگر قرارست بنویسی باید در نوشتن دقت بهخرج بدهی و خودت را در قابِ زمانهات ببینی و وصفِ روزگار را هم بدهی که آدمی جدا نیست از زمانه و زمان، و باید دقیق نگاه کرد، و در خاطر نگه داشت، تا آن وقت که فراغتِ اندیشیدن نصیب آدم شود. خوبدیدن و درستخواندن، ذهن را تازه میدارد و راه را روشن. و اینها همه با صراحتِ در کار دستیافتنیست. کار آدم را شکل میدهد و کاری که انجام میدهیم تجسّم ماست در عملی بهچشمآمدنی که میشود بردش زیرِ نگاهِ چشمانِ تیز و ذهنی کوشنده تا بهنقدش کشید تا صیقل پیدا کند تا برسد به درستی و حقیقت.
در اینجا ایدههای نوشتن و فکرکردنم را هم مینویسم و سعی میکنم که تا آنجا که در توانم هست گسترششان بدهم. از خواندهها و دیدهها و شنیدهها و آروزها و خواهشها و تمناها قابهایی بسازم که ردّ خودم و آنجاهایی که بودهام در آنها دیدنی باشد: مکانها و آدمهای دورـوـبرم.
نام هر مکان و هر شخصی ردّی میگذارد در ما که مهماند و بخشیاند از ما در خاطراتِ سیّالمان. در اینجا عریان خواهم شد، و رنگ خواهم باخت به مرور و ضعفها و اندوههایم در سطحی سپید نمایان میشوند و از مواجهام خواهم نوشت که چگونه ایستادهام، یا واایستادهام مقابل طوفانهای لابهلای روزهای زندگی، و اندوههای جانفرسا. آدمی در نوشتههایش تکرار میشود امّا مکرّر نه. قرار را بر این میگذارم که زودبهزود بنویسم، تا خاطرهیی از دست نرود و گم نشود در محاقِ نسیان. گفتهاند در خلوتِ کلام نسیان را میدمند. این روزها تکّههایی از «من» هستند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر